X
تبلیغات
یادداشت هایی برای همسفر آینده ام
The diary of the one who has not close to mariage
سلام خانومی بازم اومدم اینجا این چند روز قبل از خدمت وقت آزادم زیاده تقریبا امروز هم که بالاخره همه پولهام رو تونستم نقد کنم خیلی پول شدن اینقدر که باهاشون میشه یه ماشین خرید البته هنوز حدود 3 میلیون بیرون دارم که شامل پولای تدریس تو دانشگاه، دوره فنی وحرفه ای، و چند تا طراحی میشه خلاصه قرار شنبه بزارمشون بانک و تو این مدت که سربازیم سود بگیرم (بدترین شکل زندگی ولی خوب چاره چیه) بازم خوبه که تونستم قبل از خدمت این پولها رو جمع کنم شاید وقتی بخوام ازدواج کنم اینا کمک باشه! و بتونم برات باشون یه چیزایی بخرم !

الان می خوام در مورد اینمه عمر آدمی خیلی کوتاه صحبت کنم و اینکه کاش خانواده ها برای فرزندا برنامه ریزی داشتن مثلا من الان که نگاه می کنم می بینم خیلی از کاراست که تا حالا انجام ندادم ولی دوست دارم انجام بدم ولی هیچ وقت فرصت نشده دوست داشتم میشد به گذشته برگشت و من این کارا رو انجام بدم  از قبیل:

1- یه ورزش رزمی رو خوب یاد بگیرم

2-نقاشی کردن چهره رو یاد بگیرم

و......

ولی الان دیگه داره جونیم تموم میشه و فک نکنم دیگه فرصت این کارا را داشته باشم ! خیلی بده میدونی من همیشه از چی حرصم میگیره ؟ از وقتی که کاری از دستم در مورد موضوعی برنیاد خیلی اذیت میشم برای اینکه مثلا بهتر متوجه شی بطور مثال دانشگاهت تموم شه و معدلت 16.98 باشه بعد یه جایی شرط بذاره حداقل معدل 17 در این حالت خیلی اذیت میشم در مورد سن هم همینطوره ! 

راستی روز به روز دارم درون گرا تر میشم ! حوصله هم کمتر ولی هنوز کودک درونم زندست اساسی هم زندس و فکر نکنم حالا حالا پیربشه ! نمی دونم تو الان چه طوری هستی ؟منظوریم at the moment هستش فکر کنم الان تنها فکرت تیپ و ظاهر باشه یا شایدم از اونایی که برنامه ریزی دارن کاش میشد بفهمم  اینم یکی دیگه تز زمانایی که حرصم میاد فکرشو بکن من بتونم بعدا بفهمم تو این روزا تو چیکار میکردی کاشکی تو هم بنویسی و یه روز بتونیم با هم روزهامون رو حتی تو گذشته share کنیم اونوقت دوبرابر زمانی که با هم زندگی می کنیم زندگی کرده ایم یعنی من دقیقا خاطرات دوره نوجوانی و جوانی تو رو میدونم فکر شو بکن!!!!!!!!!!!!!!! چقدر باحاله !(تو رو خدا بنویس) thats one of my wishes 

میدونی خانومی دیگه همه دوستام متاهل شدن فقط من موندم و (ام..) اکثر کسایی که خیلی از تنبل تر بودن حتی !البته شرایطشون فرق میکرد چون من درس خوندم و توقعم بالا هست هنوز موندم و فکر کنم حالا حالا مونده تا من طعم با تو بودن رو بچشم !با خودم عهد کرده بودم وقتی ازواج کنم که سر سفره عاقد بگه آقای دکتر رضا ... آیا وکیلم؟ولی حالا دارم تلاش میکنم ولی فک نکم همجین جیزی بشه !بهر حال من تلاش خودمو می کنم بقیش مهم نیست ..................


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 2:37  توسط خودم | 
سلام دوباره اومدم اینجا! دیشب بالاخره موتورم رو دادم به (حسین) ! میدونی وقتی یه شی مادی رو خیلی داشته باشی و اکثر خاطراتت باهاش باشه یه جورایی حس میکنی که اونم اینو میفهمه(خیلی خنده داره) ولی همینوریه ! دیشب سرقولی که به حسین داده بودم بالاخره موتور بهش دادم موتوری که 4 سال از بهترین سالهای عمرم  منو جابجا کرده بود و بهترین خاظرات رو باهاش داشتم اولیم وسیله نقلیه ای که با پول خودم خریدم اونم سال اول دانشگاه خلاصه تموم شد و رفت !البته یه جورایی keep in the family کردم ولی خوب بازم.....

راستی دیگه خیلی به اعزام نزدیک شدم فقط 4 روز دیگه باقی مونده که اعزام شم  احساس میکنم قرار وارد یه دنیای جدید بشم واسه همین یه جورایی مشتاقم -امشب رفتم در خونه (م) و سه لسیت از چیزایی که باید با خودم ببرم رو گرفتم میدونید خانومی الان به این فکر میکنم که ممکنه این اخرین روزهای من توی اتاق خودم باشه و واسه همین یه کم ناراحتم !آخه این اتاقه یه آرامش خاصی داره ولی خوب چه میشه کرد راستی دیروز پسر دایی رو دیدم از قدیم گفتن خدا خر و دید که شاخش نداد یه جوری کارم کارم میگرد که انگار تو ماکروسافت کار میکنه خوبه همه میدونن اگه باباش نبود الان بایستی خیابون تمیز میکرد

راستی امروز یه جیزی دیدم که دلم یه جورایی حرص خورد اونم اینکه این دختره همسایمون کلی جلف بود کلا یه فوق دیپلم از امدیه داشت ولی تونسته بود  یه پسر پولدار رو تور کنه و حالا هم بهترین ماشین ها رو سوار شه من نمیدونم چرا اینطوریه این تنها مسئله ای که هیچ وقت متوجه نمیشم چرا هردختری که با ایمانه باید پدرش در بیاد ولی هرچی دختر هیجی نداره جلفه باید بهترین چیزها گیرش بیاد !من نمیدونم ما پسرا رو چی انتخاب میکنیم فقط ظاهر طرف یعنی همین که قیافه یارو خوب بود دیگه تمومه و سرمون کلاه میره !این که نشد! تا کی!من نمیگم قیافه مهم نیست ولی اولا نه قیافه ای که سه ساعت نقاشی میشه تا خوب شه بعدم کلی گناه توشه ! نه یه قیافه مصومانه نه بزک کرده! بگذریم تا بعد بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 23:40  توسط خودم | 
سلام باز اومدم اینجا- امروز بالاخره اتفاقی که منتظرش بودم  افتاد و من خدمت افتادم سپاه البته کرمانشاه حالا اینو تو ذهنت داشته باش تا فلش بک بزنم

امروز بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار شدم زنگ زدم به دایی امیر واسه سیستمش خلاصه رفتم اونجا و دیدم adsl خرابه قرارشد فردا صبح برم ببنیم چشه خلاصه بعد زنگ زدم به حسین و گفتم من حوصله ام سر رفته بیا باهم بریم مغازه حالا از اوضاع روحیم بگم از صبح امروز یه چیزی مثل خوره افتاده بود تو جونم که چرا برگ سفید خدمتم نیومده؟! و اگه یه دفعه بیاد و توش زده باشه نیرو انتظامی یا ارتش چه خاکی به سرم بریزم خلاصه مغازه حسین بودم که دیدم آبجیم زنگ زد و گفت که افتادی نیشابور و کلی مسخره بازی در اورد خلاصه منم زنگ زدم به حسین از دوستای قدیمی قدیمی و گفتم دارم میام نیشابور ولی بعدش دوباره به حرف مامان اینا شک کردم و زنگ زدم و گفتم بگید کجا افتادم و اونا هم گفتن که اصلا دره اونو واز نکردیم خلاصه گفتم خوب بازش کنید و باز کردن تو اون چند ثانیه قلبم داشت وا میستاد و بالاخره مامانم گفت که افتادی سپاه کرمانشاه و من نفس راحتی کشیدم و اومدم خونه افطاری خوردم بعدش هم رفتم شاگردمو درس دادم و الان هم بیدارم ولی بازم خدا رو شکر که افتادم اونجا حالا یه جورایی منتظرم برم خیلی ذوق و شوق دارم بالاخره از دست این زندگی یکنواخت که توش همش درسه خلاص میشم و میرم لباس باحال میپوشم و رژه میرم نمیدونم چرا ولی برعکس بقیه خیلی دلم می خواد برم همش تجربه جدیده !خانومی نخند خوب من اینطوریم راستی کاش توهم اهل خاطره نوشتن باشی تا من بدونم تو این روزا تو چیکار  میکردی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 4:41  توسط خودم | 

سلام بعد از یه مدت اومدم اینجا -اوضاع خیلی بهم ریخته بود همه ی حساب کتابایی که کرده بودم با بهم خوردن امریه سربازیم اونم به راحتی و به روشی که حتی فکرشو نمی کردم بهم خورد و تا مرز نابودی روحی پیش رفتم خلاصه اون داستان تموم شد بعد از اون سعی کردم تو این مدت یه مقاله آماده کنم واسه ایتالیا خلاصه یک هفته ای کار کردم تا مقالم آماده شد بعد رفتم دنبال دکتر (ه) خلاصه اونم کفت شاید بتونم برات توی پاریس چاپش کنم منم گفتم ممنون ولی خوب این مستلزمه اینه که اونجا پذیرش بشه حالا چند روزیه رفته پاریس خداکنه که پذیرش بشه خلاصه اتفاق دیگه اینه که مجبور شدم این مدت به دوستم در انجام پایان نامهش ولی خوب کمک که چه عرض کنم مجبور شدم همشو انجام بدم الان هم که دارم مینویسم ساعت 8 صبحه و من هنوز از دیشب نخوابیدم خیلی دوست دارم تمومش کنم اگه تموم شه حتی ممکنه یه مقاله خوب بتونم ازش چاپ کنم ولی خوب حیلی داره اذیتم میکنه چند روزه اساسی دارم کار می کنم ، دارم تمام تلاشم رو می کنم به قول اون طرفیا  im doing all my best.راستی حدود 20 روز دیگه میرم خدمت بالاحره داره میاد ما رو هم ببره ! ولی یه جورایی خوشحالم یه چیز جدیده یه تجریه جدیده که من واقعا لازمش دارم واسه همین خیلی ناراحت نیستم 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 8:0  توسط خودم |